پیش گفتار- همین الان از سرکار برگشتم. ۱۵ ساعت نفسگیر را تو شعبه گذراندم. یک کم آب و دون بخورم جون بگیرم بعد میام پستمو تکمیل می کنم. راست میگن که ما با شغلمان ازدواج کرده ایم. من هم زن خوبی برای سازمانم هستم .
سخن اول- دیشب مطابق هر شب منتظر آن بودیم که ساعت ۲۰:۳۰ برق قطع بشه. بنابراین با سرعت باور نکردنی آپم را انجام دادم تا سر ساعت ۸:۲۹ که کامپیوترم را خاموش کردم. بعد منتظر قطع برق شدیم ۵ دقیقه ٬ ۱۰ دقیقه ٬ نیم ساعت. دیگه داشتم مطمئن میشدم که دیشب خبری از قطعی برق نیست . بنابراین به سمت کامپیوترم رفتم که روشنش کنم خیر سرم به چند تا از دوستان سر بزنم که برق قطع شد. شانس آوردم که کامپیوترم را روشن نکردم وگرنه کلی ضد حال می خوردم. فکر کنم به خاطر اینکه مساجد روشن باشند قطعی برق را می ذارند برای بعد نماز.
بدبختی اینه که قطعی برقشون هم رو برنامه نیست و آدم را گیج می کنند. امروز هر چی تلاش کردم نتونستم با روابط عمومی شرکت برق تماس بگیرم. می خواستم مرخصی بگیرم برم شرکت برق که کار زیاد روز آخر هفته مانع شد. در ضمن امروز کلا خبری از قطعی برق نبود. خب پنجشنبه است مردم میخوان عبادت کنند تو تاریکی نذر و نیازها با هم قاطی میشه اون کسی که مریضش میخواد شفا پیدا کنه پولدار میشه اون کسی که می خواد یک زن خوب گیرش بیاد دانشگاه صنعتی شریف قبول میشه.
سخن دوم- از یکی از همکاران شنیدم که اسم بچه اش را گذاشته محمدمانی. علتش را که پرسیدم فهمیدم جدیدا به اسم گذاری بچه تو ثبت احوال گیر میدن و نمی ذارند اسمهای اصیل ایرانی را بذارند رو بچه .این رفیقمون هم دوست داشت اسم بچه اش را بذاره "مانی" ولی گیر دادن بهش اسمشو گذاشته محمدمانی. تازه یکی دیگه می خواسته اسم دخترش را بذاره نازنین ولی مخالفت کردند و مجبور شده اسمشو بذاره "نازنین زهرا".البته گویا فقط تو شهر ما گیر بازار شده. این خیلی زشته . این یعنی اوج عصبیت و خشک مغزی و بی وطنی. پس عجیب نیست که هر سال آمار میدن که اسم "محمد" بیشترین اسامی نوزادان پارسال بوده. پس زوریه.
سخن سوم- امروز قرار بود اولین کانورت شعبه ها را انجام بدیم. بنابراین یک شعبه کوچک را از قبل در نظر گرفته ایم و تصمیم داشتیم امروز به آن شعبه مراجعه کرده و عملیات کانورت را شروع کنیم. لازم به ذکر است که عملیات کانورت به یک سری عملیات اطلاق میشه که بانک اطلاعاتی شعبه را از محیط یونیکسی به محیط لینوکسی منتقل می کند. بنابراین برای حفظ جداول اطلاعاتی شعبه لازم است عملیات طولانی ای انجام گیرد که گاه به چند ساعت می انجامد.
رسول و رئیسم هنوز به خاطر جریان چند روز پیش با هم سرسنگینند و مرتب به هم تیکه می پرونند. امرو زبرای مسخره باز یهم که شده رسول به رئیسمون گفت:«ما میریم شعبه کانورت کنیم شما اگه دوست دارید به عنوان رئیس دایره فناوری تشریف بیارید»با این کار می خواست بهم بگه که لیاقت ریاست دایره را نداره. آخه رئیسمون چیزی از این عملیات نمیدونه و اگه میومد کاری نمی کرد جز اینکه تو دست و بال ما وول می خورد. ولی رئیسم گفت:«قبوله میام» گفتیم حالا خر بیار و باقالی بار کن. اینو کجا ببریم. مزاحممونه. ولی آخر وقت رئیسمون گفت:«اگه کاری از دستمون برمیاد بیام» رسول هم گفت:«اگه دوست داری بیا.» خلاصه رئیسمون نیومد و ما حدود ساعت ۱۳:۳۰ سه تایی سوار ماشین شدیم و همراه با یک سرور لینوکس به شعبه عزیمت کردیم.
این همون شعبه ای بود که مجید قصاب رئیسش بود. تصمیم داشتیم از لج حرف مزخرفی که چند روز پیش مجید قصاب پشت تلفن زد این شعبه را حسابی معطل کنیم. ولی مجید قصاب از اول تا آخر کانورت موکت انداخته بود زمین و چرت می زد و وقتی بیدار میشد سیگارش را دود می کرد.خلاصه بهش بد نگذشت. ولی بچه های دیگر شعبه تا آخرین لحظه تو شعبه حضور داشتند.
عملیات کانورت را شروع کردیم. یک چک لیست گرفتیم تا خطاهای موجود را نشون بده. متاسفانه ۱۱ خطا پیش اومد که کارمان را لنگ گذاشت. اعصابمون خرد شده بود. بنابراین اول تصمیم گرفتیم ناهارمون را بخوریم بعد یک خاکی به سرمون بریزیم. خرج ناهار با سازمان بود بنابراین هرچی دلمون می خواست می تونستیم سفارش بدیم. سه تایی بر نان داغ کباب داغ اتفاق نظر داشتیم. مستخدم اونجا را فرستادیم بره غذا را تهیه کنه. خلاصه جاتون خالی سه تایی دور هم یک غذای مشت و لذیذ نوش جان کردیم.
طی تماس تلفنی که رسول با تهران داشت همکاران ما در مرکز یک فایل اصلاحی تو FTP سازمان گذاشتند تا ما برش داریم و خطاهای حاصله را رفع کنیم. ولی دسترسی به FTP از شعبه ممکن نبود. باید یکی از اتاقمان در ستاد به FTP وصل میشد و فایلها را می فرستاد. ولی کسی تو ستاد نبود. من حاضر شدم به اتفاق امیر ی.(معاون مجیدقصاب) به ستاد برم و فایل را دریافت کنم. بنابراین سوار ماشین امیر شدیم و راهی ستاد شدیم. ساعت از ۱۶ گذشته بود.
وقتی وارد ستاد شدیم متوجه شدیم کلید سالن دست رضا(مستخدم) مونده و نگهبانها کلید مزبور را ندارند. سریع زنگ زدیم به رضا و او را از خواب ناز بیدار کردیم و آوردیمش ستاد تا درب را برای ما باز کنه. مدتی علاف گرفتن و از همونجا فایل را توسط شبکه فرستادیم شعبه و خودمان برگشتیم سمت شعبه.
وقتی رسیدیم فهمیدیم هنوز یک مرحله از مراحل ۲۰ گانه کانورت هم انجام نشده آن هم به علت سرعت کم سرور یونیکسی. مدت زیادی علاف آن شدیم. البته در این بین با هم بگو بخند داشتیم و زیاد خسته کننده نبود. من هم در این بین کلاینت ها را تنظیم می کردم و چیزهای جالبی یاد گرفتم.
خلاصه عملیات کانورت با موفقیت به پایان رسید و ما سیستمهای جانبی را هم تحویل همکاران دادیم و حدود ساعت ۲۱:۳۰ تونستیم از شعبه خارج بشیم. بعد از شب بیلان که شب عید نوروز بود این بیشترین ساعت کاری من بود. خیلی خسته شده بویدم. البته تجربه ای شد که برای شعبه های دیگه روش معقولتری پیش بگیریم و این همه زمان صرف نکنیم. خلاصه خسته و کوفته سوار تاکسی تلفنی شدیم و راننده ٬ سه تامون را در خونمون پیاده کرد و امروز هم به پایان رسید. خداییش همکاران خوبی نصیبم شده. با اینکه هنوز کم تجربه هستم ولی تو ذوقم نمی زنند و کمک می کنند چیزهای زیادی یاد بگیرم.
سخن امروز- از قطعی برق بازم بگم .
می دونم شاید براتون تکراریه ولی دیگه منو از زندگی بیزار کرده.
هر روز ساعت ۱۲ تا ۱۴ تو محل کارمون خاموشی داریم و از گرمای طاقت فرسای شهرمون مستفیض میشویم.
ساعت ۲۰:۳۰ تا ۲۲ ٬ خونمون برق نداریم و باید تو تاریکی فسقل بندازیم هوا.
اما امروز وقتی از سرکار اومدم خونه متوجه شدم از ساعت ۱۴ برق رفته.
هم گرمای ۱۲ تا ۱۴ ادارمون را نوش جان کردیم هم گرمای ۱۴ تا ۱۶ منزل را.
الانم زنگ زدم فوریت های برق گفتند :«قطعی برق بعدازظهر به خاطر افتادن تیرچراغ برق بوده ولی سهمیه خاموشی شما هنوز پابرجاست»
وای یعتی یک ساعت دیگه هم برق خواهد رفت. ![]()
خداییش مردم قانعی داریم. هر بلایی سرمون بیارند بازم سرمون پایینه و هیچی نمیگیم.
اگه همچین برنامه ای تو کشورهای غربی اتفاق میفتاد رئیس جمهورشان استعفا می داد چه برسه به وزیر انرژی. اما اینها تازه منت می ذارند باید هر روز دوبار خاموشی داشته باشیم . همین که یک بار خاموشی داریم باید کلاهمون را بندازیم هوا.
بنزینمون را سهمیه بندی کردند ٬ گازمون را سهمیه بندی کردند ٬ آب را جیره بندی کردند ٬ برق را جیره بندی کردند موندم این تلفن چرا سهمیه بندی نمیشه.
برعکس تو تبلیغات تلویزیون باباهه برای دخترش با موبایل داستان حسین کرد شبستری تعریف می کنه.![]()
فعلا یک شماره روابط عمومی سازمان برق را گرفته ام فردا زنگ می زنم شلوارشون را می کشم پایین.
اگه جواب نداد زنگ می زنم به روابط عمومی وزارت نیرو.
شایدم مرخصی گرفتم رفتم اداره برق .می دونم نتیجه نداره. ولی پیش وجدان خودم اقلا سربلند می مونم که مثل ده ها میلیون گاوی نیستم که ظلم آشکار را بالای سرشان می بینند و دم نمی آورند.
۱۰ درصد حقوق من پای مالیات میره. حق دارم آسوده زندگی کنم.![]()
خاطره امروز
روز هفتم و هشتم آبانماه تو دفترچه خاطرات من خالیه
بنابراین خاطرات ۹/۸/۱۳۷۷ را پی می گیرم. صبح که بیدار شدم متوجه شدم عباس گاگول(دوست و همشهریم) برای اولین بار رفته بیرون خرید کرده.
منو عباس همسفره ای بودیم. این عباس هیچ وقت بیرون نمیرفت واسه خرید ولی غذا را اون درست میکرد.
واسه همین تعجب کرده بودم کله سحر رفته بود خرید.
ساعت ۸:۱۵ این ابایزید وسط سالن داد زد:«کسی ساعت ۸ تو شهرصنعتی کلاس داره با من بیاد»
کلی خندیدیم بهش.
آخه اگه کسی پیدا نمیشد باهاش بره اونم نمی رفت. اتفاقا من می خواستم یک تلفن بزنم از شهر صنعتی. اون موقع ها تلفن کارتی کم بود. یکی تو دانشگاه داشتیم یکی تو باغ ملی یکی هم تو شهر صنعتی مخابرات بود. بنابراین باهاش همراه شدم. در مورد شهر صنعتی یک توضیحی بدم. دانشگاه ما دو شعبه داشت . یکی تو خیابان قنات و یکی تو شهرک صنعتی. درسهای پایه و عمومی مون بیشتر تو شهر صنعتی برگزار میشد و درسهای اصلی و اختصاصیمون تو قنات.شهرک صنعتی یک کم از خوابگاهمون دور بود بنابراین معمولا دودر می کردیم.![]()
وقتی به شهر صنعتی رسیدیم من یک تلفن زدم به مجید (دوست دوران راهنمایی و دبیرستان) و از احوال او پرسیدم.
بیشتر دوستان من از جمله مجید ٬ محمد و علیرضا تو کاشان قبول شده بودند و از بین بچه های دبیرستان من فقط اراک قبول شده بودم.
بنابراین حسابی حسودیم میشد به مجید. از این بیشتر حسودیم میشد که مجید و محمد و علیرضا با هم خونه گرفته اند.
کاش من کاشان را انتخاب می کردم تو انتخاب دانشگاه. ولی اگه کاشان را انتخاب می کردم ماجراهای خفن که برای من اتفاق نمیفتاد
. چون خوابگاه ما درکل ایران تک بود.
خلاصه تلفنی هم به خونه زدم و سوار ماشین شدم و برگشتم به خوابگاه. عجب آدم بیکاری بودم که به خاطر تلفن اینهمه راه را برم و برگردم.![]()
وقتی رسیدم خوابگاه نمی دونم چی شد با غلامعباس (بچه بروجرد) کشتی گرفتم و اونو با اون هیکل سنگینش بر زمین کوبیدم.
نوید جان ما هم مثل تو کشتی گیر بودیم.
بعد غلامعباس با ممد قورت(دوست و همشهری) کشتی گرفت و این دفعه غلامعباس بود که پیروز میدان شد.بعد با جواد کثیف آلوده(همخوابگاهی کرجی) مبارزه کردم.
این هم دیوونه بود. منو یک گوشه ای گیر آورد و از چپ و راست به بازوهام مشت کوباند.
کلی درد گرفت.![]()
محمد می خواست بره دانشگاه که غذا بگیره. ما هم ازش خواستیم فیش ما رو هم بگیره. ولی محمد زیر بار نرفت. اما غلامعباس قبول کرد به شرطی که ۲۵ تومن بابت هر فیش به عنوان کارمزد بهش بپردازیم.
ما هم قبول کردیم و فیشها را بهش دادیم که برامون غذا بگیره. هر فیش ۸۰ تومن بود اون زمون. الان را نمیدونم.
بعدازظهر تو سالن با بچه ها نوارترانه گوش میکردیم. اون موقع نوار ترانه گوش کردن تو خوابگاه یک ریسک بود.
مثل الان نبود همه موبایل داشته باشند و هندزفری و بند و بساطی. یک ضبط تو خوابگاه داشتیم و یکی دو نفر هم واکمن داشتند.غلامعباس که داشت چرت میزد با صدای ضبط از خواب بیدار شد و غرولند می کرد.
یک نوار هم از آرش(بچه اصفهان) گرفته بودم که موزیک تایتانیک داشت.
اون زمونها تایتانیک تازه اومده بود و همه عشق تایتانیک داشتند.
ما هم گوش می کردیممو خودمون را جای جک تو آغوش رز حس می کردیم
که یک دفعه افشین پشمک(متصدی خوابگاه) اومد و مشاشم(همون جعفر دوست ملایری) سریع ضبط را زیر پتویش قایم کرد و خوشبختانه ندید وگرنه زیرآبمون زده میشد.![]()
غروبی رفتیم کلاس و برگشتنی من و عباس و نیما(دوست کرجی) و احمد آلن دلون(دوست و همشهری) برای تلفن زدن روبرو دانشگاه عشق و سنگک ایستادیم.
منظورم دانشگاه علم و صنعت هستش که چسبیده به دانشگاه ما بود.
همیشه آرزو داشتیم به جای دانشگاه آزاد یک صد متر این طرف تر یعنی دانشگاه عشق و سنگک قبول میشدم.
آخه خیلی اورت بود. خلوت و آروم. هیچ گیری بابت آستین کوتاه و چادر نمی دادند.
اتفاقا دانشجوهای لیدی & جنتلمنی داشتند و مثل دختران دانشگاه ما آرایش خفن نمی کردند و مثل پسرهای دانشگاه ما تیپهای هشل هفت نمی زدند.
اینه که میگن آدمو محدود کنی بیشتر هیز میشه.![]()
خلاصه ما به بهانه تلفن زدن یک کم دخترهای اون دانشگاه را دید می زدیم.
بحث سر سریال روزگار جوانی شد که اتفاقا این شبها حدود ساعت ۱ پخش مجدد داره. اون موقع تازه داشت این سریال را پخش می کردند. نیما ادعا می کرد که فیلمنامه این سریال را تا قسمت ۱۳ ام اون نوشته.
اما حق اونو خوردند و اصلا تو تیتراژ سریال اسمشو نیاوردند.
عباس هم مرتب مسخره بازی درمی آورد و مزه می پروند.
ولی من چون دوست صمیمی نیما بودم عباس را ملامت کردم که وقتی داره یکی حرف می زنه هی ذرت پرت نکنه.![]()
برگشته چند تا نان بربری گرفتیم و اومدیم خوابگاه. افشین همون دم درب به ما گفت مالیاتش را بده.
منم چون از بچگی دوست داشتم مالیات بدم یکی از نون ها را به افشین دادم.
بعد رفتم یک چرت خوابیدم. ساعتی بعد با صدای عباس بیدار شدم که شام حاضره.
سفره را انداختم. اما عباس یک دفعه غیبش زد. رفتم اتاق مطالعه دیدم با بچه ها داره بحث می کنه.
منم اومدم پایین و چون خیلی گرسنه بودم به اتفاق آرش و ابایزید والبته در غیاب عباس غذا را نوش جان کردیم و فقط یک کف دست غذا برای عباس نگه داشتیم.
وقتی عباس اومد و متوجه کم بودن سهمش شد از من دلخور شد و قهر کرد و برای خودش تخم مرغ درست کرد و خورد.
بیچاره غذا درست کرده بود واسه ما اما خودش نخورد. ![]()
پ-ن- تازه برق اومده و من حس کامنت گذاشتن برام نمونده. ایشالله جمعه برای دوستان کامنت میدم.
سخن اول- بچه ها فردا تولد یکی از دوستان خوبم از سرزمین بلوف زن های تیر هستش یعنی خوزستان.
این دوست عزیز و نسبتا قدیمی کسی نیست جز ژاله که در چنین روزی میشه ۲۳ سالش.
انقدر این دختر هوله که داداش بیچاره اش را می خواد زودتر شوهر بده که نوبت خودش برسه. هی بهش میگیم بابا یکی میت رو زمین نمی مونه یکی دختر بی شوهر.
باورش نمیشه. می خواد این داداشش را به اولین و سهل و الوصولترین دختر قالب کنه تا خودش به مرادش برسه. ![]()
خب ایشالله ژاله عزیز امسالو هم به خوبی و خوشی بسر کنه و سالهای سال خوب و خوش وخرم باشه.
برای تبریک به ژاله می تونید به وبلاگش سر بزنید:اینجا اینم هدیه من به مناسبت تولدش. عینک ریبن![]()

سخن دوم- دیشب اصلا نتونستم درست بخوابم. از یک طرف به خاطر فوتبال دیروزم ٬بدنم درد می کرد از طرف دیگه تمام بدنم خارش گرفته بود.
چند تا قرص حساسیت خوردم تا تونستم بخوابم. صبح با صدای زنگ بیدار شدم. اما این بار نه زنگ بیداری موبایلم بلکه با زنگ گوشی تلفن خونمون.
خواهرم داشت به طرف می گفت:«مجید نیستش رفته سر کار.»
ولی من بودم که
یک نگاهی به ساعت کردم دیدم ای وای ساعت ۷:۳۰ است.
وای مدرسه ام دیر شد. ببخشید سرکارم دیر شد.
یک نگاهی به گوشی ام کردم دیدم چند مرتبه جواد و رسول زنگ زده اند.
ولی از بخت بدم گوشی ام سایلنت بوده.![]()
زود اومدم سالن. خواهرم که تازه منو دید گوشی را دستم داد. رسول بود. بهم گفت :«به جناب معاون میگم که بهم سپرده بودی دیر میام. زیاد عجله نکن.»
خلاصه لباسمو پوشیدم . مادرم انگار اولین بارش بود می دید من دیر کردم. چهار تا انجیر و یک لیوان شربت داد بهم که زود بخورم و برم.
اما من رفتم تو آشپزخونه و یک صبحانه سیر خوردم.
آخه باید کاری می کردم که تابلو نباشم که تازه از خواب بیدار شده ام. ![]()
خلاصه ساعت ۸ خودمو رسوندم سرکار. یک مرخصی ساعتی واسه خودم نوشتم و دادم به جناب معاون. اون هم گیر نداد. خب من تو این یک سال خدمتم با این دفعه دومین باره خواب می مونم.
خب طبیعیه. ولی دوران ابتدایی که بودم همش مدرسه ام دیر میشد. اون برنامه کودک که اکبر عبدی بازی میکرد و می گفت:«بازم مدرسم دیر شد» من مثل همون بودم.
سخن سوم- سخن دومم را که ارسال کردم محض احتیاط ٬ کامپیوترم را خاموش کردم که موقع برق رفتن کنف نشم.
قبل قطع شدن برق زنگ زدم به فوریتهای برق و این دفعه یکی از اپراتورها جواب داد. انقدر داد زدم سرش که هر کی بود از کوره در می رفت.
ولی این بنده خدا خیلی آروم و صبور بود و نذاشت کار به فحش و فحش کاری برسه.
ولی حرفمو زدم . حداقلش اینه که اینها فکر نکنند همه ملت ما خر تشریف دارند و هرچی بارشون کنی دم نزنند.![]()
خلاصه گویا قراره هر شب ساعت ۲۰:۳۰ برق محلمون قطع بشه و ساعت ۲۲ وصل شه.
بیشتر کار اینترنتیم هم تو این ساعاته و به همین خاطر کلی از کارهام عقب میفتم.
ولی یک تدبیری اندیشیده ام مبنی بر اینکه بعدازظهر نخوابم و تا خاموشی برق کارهامو بکنم و وقتی برق رفت از خاموشی استفاده کنم و یک چرت بخوابم تا زمانی که برق وصل شه.
بعد تا ساعت ۲۴ فیلمهامو نگاه کنم و آخر شب هم یک سر بیام نت. از امروز این کار رو شروع کردم. موقع خاموشی خوابیدم تا ساعت ۲۲.
الان هم در خدمت دوستان هستم.البته اینترنت شهرمون قطع شده بنابراین از خط تهران دارم وصل میشم.![]()
سخن چهارم- بعدازظهر نوبت من بود که کشیک بایستم بنابراین وقتی همه رفتند خونشون٬ هاردی را که رسول بهم داده بود وصل کردم به کامپیوتر و یکی از فیلمهایی را که تو پست پریشبم براتون تعریف کردم را دیدم.
face off واقعا قشنگ بود. بازی نیکلاس کیج واقعا عالی بود. من زیاد از بازی جان تراولتا خوشم نمیاد ولی برعکس نیکلاس واقعا عالی بازی کرد. مرتیکه خیلی هم هیز بود حتی بیشتر از بروبچز پایین شهر
خلاصه قرار براین شد که هر هفته سه شنبه ها که نوبت کشیک منه به جای خوابیدن سرکار بنشینم ای فیلم.به این میگن استفاده بهینه از وقت![]()
پ.ن- مصیبتی کشیدم تا این پست را آپ کردم. تمام خطوط اینترنت شهرمون قطع بود. به خوبی خودتون ببخشید.
جوک و ای ام اس امروز:
سعید>هموطن گرامي آيا مي دانستيد لذت بوسه در تاريکي ده ها برابر بوسه در روشنايي است؟؟؟؟ (وزارت نيرو)
یاسر>جارو برقی با اینکه می دونه زباله راه نفسش رو می بنده، باز هم هورتش می کشه
...
...
...
جارو برقیتم آشغال!

